تبليغاتX
آمریکا وجود ندارد

آمریکا وجود ندارد

بالاخره ساعتم را به دیوار خانه نصب کردم. یکماه پیش ساعتی برای خانه جدیدم خریدم، ساعتی ساده ، ساعتی که فقط ساعت است، و فقط به درد اعلام زمان می خورد. هیچ خوشگلی ندارد. ساده و خالیست. درست وقتی باطری را داخلش جا دادم، زنده شد. قلبش شروع کرد به زدن. صدایش مرتب و واضح به گوش می رسد ، دیگر در خانه ام تنها نیستم. می دانم وقتی می روم از خانه بیرون، یک چیز گرد، کوچک و مشکلی رنگ از خانه مراقبت می کند.منتظر می نشیند، چسبیده به دیوار تا من برگردم خانه. او همیشه منتظر من است ، درخلوت ترین مکان زندگیم، چیزی بهتر از این مگرمی شود آخر. نه برایش جنگیده ام ، نه تلاشی کردم، 4 دلار ناقابل بابتش دادم و گذاشتمش داخل یک کیسه زپرتی و با خودم آوردمش خانه. چند باری هم که زدمش به این و ور آن ور تا با خودم بیاورمش خانه، آخش هم در نیامد.

 او با من آمد. و الان در خانه ام است.  

شب ها حضورش را بیشتر دوست دارم. شب ها که صدای آرام و مرتبش را می شنوم حس می کنم کس دیگری هم جز من در این خانه است. صدایش را که می شنوم آرام می گیرم انگار دزدها هم صدایش را می شنوند و از کنار خانه ام دور می شوند. حتی سوسک ها و شب پرها. از وقتی او را به خانه ام آورده ام، یعنی بهتر بگویم از وقتی باطری را انداختم داخلش و زنده اش کرده ام حس می کنم کس دیگری هم جز من در این خانه است. حضور آرام ولی همیشگیش را دوست دارم. اینکه هیچ وقت از پیشم نمی رود، اینکه خیالم راحت است که همیشه هست، قرار نیست روزی ترکم کند، از اینکه همیشه و یک ریز و آرام با من حرف دارد برای گفتن.

گاهی اوقات از این ناراحت می شوم که صدایش را در صداهای دیگر گم می کنم، و ساعت ها از یادم می رود که او هم وجود دارد. عذاب وجدان می گیرم و می ترسم که شب وقتی من و او با هم تنها شدیم، بخواهد تلافی کند و یکهو و بی جهت قلبش از کار بایستد و صدایش دیگر در نیاید. می ترسم از اینکه شب وقتی از خواب پریدم و گوش تیز کردم که صدایش را بشنوم صدای جز سکوت خانه و نفس خودم نشنوم. رفته باشد قهر. آنوقت من می مانم، شب و تنهایی هایم و ترس های که اگر صدای تیک تاک ساعتم بود گم می شدند و دور

ساعت مشکی، کوچک و گردم را دوست دارم. او را با 4 دلار خریدم و داخل پلاستیک خاکستری گذاشتمش و آوردمش خانه. حالا ما با هم دو نفریم در خانه کوچکم. من به جای او جیغ و فریاد می کنم، به جای او می خندم، گریه می کنم و در تمام آن لحظات می گذارم او همین طور متانتش را حفظ کند، در نجابتش بماند و تنها با صدای ریز و آرام یک چیز را مدام تکرار کند. من همین تکرار و ماندگاریش را دوست دارم  و نمایش کوچک دو نفره مان را جشن می گیرم. صدای زیر با او ، باقی صداها با من .  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 3:34 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 


تاخیر مفصلی در نوشتن وبلاگم داشتم، چهار ماه آمریکا وجود نداشت.. ولی تو این چهار ماه اگه اینجا آمریکا وجود نداشت تو دنیای واقعی بالاخره من یه جورهای با آمریکا کنار اومدم و حتی گلاب به روتون می خوام بگم دوستش هم دارم. خب در آمریکای که وجود نداشت و حتی می تونه یه جورهای هم هیچ وقت وجود نداشته باشه من قلاب ها م رو به گردنش محکم کردم. الان باز گلاب به روتون، نگید تو رو خدا جو زده شدم اما وقتی تو خیابون هاش راه می رم احساس می کنم به به چه همچی خوبه، آرومه و خلاصه از این شعرها..

من آمریکا رو دوست دارم ولی یه جورهای هم عاشق اون شعار مرگ بر آمریکا ، خون به نیرنگ تو هستم و از  این حرف ها، آخه دست خودم نیست خودم رو پیدا می کنم توشون. اونموقع یعنی از دبستان تا دبیرستان که هر روز صبح مجبور بودم در حالیکه چونه مقعنه ام رو هی می کشیدم پایین که نیاد تو دهنم ، چون نمی دونم فک من زیادی کوچک بود یا چونه معقنه هام زیادی بزرگ که همیشه تا می اومدم حرف بزنم  هی می اومد تو دهنم.. خلاصه همون موقع ها آمریکا برام بدجور مهم بود. بدجور مرگ آمریکا رو می خواستم چون با نمره انظباط و حنجره عزیزم ارتباط نفس گیری داشت. و حالا هم عاشق این شعارهام، چون بچگیم ، حماقتم و یه عالمه روزهای از دست رفته ام توش هستن. خودم رو می بینم تو صف صبحگاهی مدرسه با چونه مقعنه ی در دهان و کرکر های ریز و هوار هوار بر سر آمریکا که چرا نمی میری. حالا من اینجام .. چه تناقضی .. کلا به قول فروید روح ما به گا رفته .. آخه فکرش را بکنید نصف صبح های زندگیتون مرگ یه چیزی رو بخواهید بعد بیاید توش راست راست راه برید، تازه کیف هم بکنید و بدتر اینکه تو این کیف کردن ها مثل مازوخیستی ها دلتون برای مرگ مرگش هم تنگ بشه.. کلا آدم قاطی و بیشعوری هستم.

 از مرگ و میر که بیایم بیرون، بگم که امروز کلی خوشحالم ، یه گلدون خوشگل از جلوی در خونه یکی از همسایه ها کش رفتم. نه اینکه خدا به دور بدزدم. اینجا رسم است که هر کی از چیزی خوشش نمی آد ول می ده جلوی در خونش ، و در ادامه این رسم اینه که هر کی خوشش اومد بر می داره ، بهش هم نمی گن گدا یا دزد. می گن حق خواهی از سهم زندگی جمعی!! این آخری رو از خودم در اوردم باور نکنید. بهرحال من حقم رو به صورت تقریبی از یکی از خیابون های دی سی گرفتم و صاحب یه گلدون بزرگ سبز رنگ شدم و الان گذاشتمش روی یکی از پله های جلوی در خونم و منتظرم که فردا صبح تو گلدون نازنینم گل بکارم ، شاید هم خدا رو چه دیدید گل و خاک و این چیزها رو از یه جای دیگه کش رفتم. زندگی معلوم نمی کنه که .. اوه.. حالا تا فردا کلی مونده ..

 

 

من برگشتم با ترانه های از آمریکا

لوس ، قاطی، بیشعور!!!!

 

 

 

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 9:41 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

 بیدار می شه تو اتاقی که اتاقش نیست. ماههاست که صاحب خونه یا اتاقی نیست اما به جاش می تونه تو تموم خونه ها و اتاق ها بره . دور تا دور این شهر خیلی از خونه ها بوی تن اون رو گرفتن. امروز صبح تو خونه ی بزرگی شبیه فیلم های هرکول پورو بیدار میشه. از اون خونه های که فکر می کنی توی هر پاگرد یا اتاقش جنایتی داره اتفاق می افته. آفتاب از پنجره زیر شیروانی زده تو. ساعت 9 صبح و وقت رفتنه . صبح که می شه می دونه باید وسایلشو جمع کنه و بره . خودش هم نمی خواد مدت زیادی تو خونه ها بمونه.

مرد خیره نگاهش می کند: تو چرا هیچ کاری نمی کنی ؟

زن: می دونی من بیشتر وقت ها فکر می کنم مثل یه گلدونم که گوشه خونه گذاشتنش. همین . گلدون که کاری ازش برنمی آد

مرد: آهان ، حالا گلدون می آیی بریم یه صبحونه بخوریم

زن دلش می خواد بگه نه ، حوصله ندارم اما مثل همیشه نمی تونه بگه نه . یه باشه کش دار تحویلش می ده و یه خنده لوس و بی معنی هم در ادامه اش.

مرد هم سرسری نگاهش می کنه که خب بلندشو دیگه .

آفتاب زده تو کافه .ساعت ده صبح . مرد بهش می گه چی می خوری ؟ زن می گه نمی دونم هر چی می خوری دو تا سفارش بده.

مرد خیره بهش نگاه می کنه : تو واقعا نمی تونی نظر بدی؟!

زن : مگه تو نمی خواهی بخوری خب فکر کن دو بار می خواهی بخوری .

زن فکر می کند الان مرد عصبانی می شود و یه جواب دندان شکن  می دهد اما عین خیالشم نیست.می گه می دونی گلدونها باید منتظربشن تا بهشون آب بدن .

مرد: عزیزم می شه بحث باغبونی رو بذاری برای بعد صبحونه.

زن : باشه.

مرد روزنامه را باز می کند و مشغول خواندن می شود. زن به دو پسر خوش تیپ همجنس گرا نگاه می کند و فکر می کند تا حالا هر چی مرد خوش تیپ تو این شهر دیده همشون همجنس گرا بودن. به مرد روبه روی خودش نگاه می کند که چشمهایش اسیر کلمات ورق های رنگی روزنامه شده است. مرد اصلا به او محل نمی دهد و زن فکر می کند این پایان بازیست. از اینجا به بعد هر چقدر تلاش کند به گند کشیده می شود مثل همیشه نفهمیده رابطه اش از کجا به سراشیبی رفته . او مثل همیشه آن بالا فقط به رفتن نگاه می کند ، به رفتن مرد و در امتدادش به رفتن خودش. فکر می کند کاری نمی تواند بکند بهتراست قهوه اش را بخورد و بگذارد کلمات خودشان پیدایشان شود. مرد را نگاه می کند . از دستش رفته است ، حالا دیگر خیالش پیش او نیست ، نمی داند مهره ها را کجا و کی اشتباه گذاشته است. 

مرد دل می کند از روزنامه و می گوید: نیم ساعت دیگه باید برم ماشینم رو درست کنم. تو کجا می ری ؟

زن : برمی گردم خونه

مرد: تا جلوی مترو می رسونمت.بریم؟

هنوز نصفه شیرینی در ظرف مانده است و چند قلب قهوه ته فنجانهایشان، بلند می شوند و می روند.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 6:16 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

پایتخت آمریکا در آستانه پاییز است .  و من که دوباره پاییزی شده ام ، دلم در تب و تاب چیزی ست . نمی دانم چه ولی دلم می خواهد خودش بیاید و در این هوای ملس ، در این باد آرام بگوید : منم ..منم

بگیر منو..... 

امروز بعد از 4 ماد دیدن راننده های سیاه و مکزیکی یک راننده ایرانی دیدم ، حالا به هرکس هم که می گویم باورش نمی شود . دیدنش مثل سوسماری در شهر است . راننده اتوبوس های اینجا اول سیاه هستند و بعد مکزیکی . اتوبوس رانی اینجا را به نام زده اند.

 راننده از لهجه ام حدس زد که ایرانیم . وقتی پرسیدم شما  خیابان شیدی گرو می روید . گفت آره ، اهل کجایی . گفتم ایران . خندید. یکهو گفتم شما هم ایرانی هستید ؟  باز هم خندید و گفت : ایرانی نه ولی اهل رشتم . صندلی را رها کردم و گذاشتمشان برای مسافرهای دیگر سیاه و مکزیکی که غالبا تنها استقبال کننده ها از اتوبوس در آمریکا هستند . به دلیل فقر که در میان این دو رنگ زیاد دیده می شود بعضی از آنها تا سالهای از زندگیشان بدون ماشین روزگار می گذرانند و این در آمریکا یعنی یک کابوس بزرگ . یعنی محدود کردن زندگی به اندازه یک دایره کوچک .چون فاصله همه چیز در آمریکا بسیار زیاد است . دلم لک زده است برای اینکه بپرم از بقالی حسن آقا که درست سرکوچه مان بود هر چی دلم می خواد بخرم  . هر چی.. و هر چی هم که نداشت از  بقالی مروتی که آنطرف  دیگر کوچه  مان بود بخرم . اینجا دیگر ، بقالی سرکوچه معنی ندارد . هر جا ، در هر نقطه از آمریکا زندگی کنی البته به جز دی سی و نیویورک عزیز و لابد چند شهر دیگر مجبوری  چند مایلی برانی تا به اولین  سوپرمارکت مسیرت برسی .  

اینجا هم چیز از هم فاصله  دارد .به همین دلیل 99 درصد آمریکایی ها ماشین دارند . پیاده روها همیشه خلوت است  .  کسیکه در پیاده رو قد م می زند در واقع می تواند ادا کند که پرودگار یک تکه از  آمریکا ست . می تواند با خیال راحت بدون اینکه نگران تنه زدن کسی باشد از هر جای پیاده رو که می خواهد راه بیفتد. می تواند مثلا از سمت چپ شروع کند برود به سمت راست . می تواند فقط وسط راه برود . می تواند اگر خیلی بی ادب باشد روی چمن های کنار پیاده رو راه برود . می تواند لیله برود . یا حتی می تواند سینه خیز برود تا سر چهار راه . اینجا مملکت آزاد است کسی مچ تان را نمی گیر د که  چرا پهن شدید روی زمین و مثل احمق ها دارید خودتان را روی زمین قدرتمندترین کشور دنیا می کشید . فقط شاید بگویند که شما دیوانه اید . اما خوشحال باشید که با صدای بلند هم به شما نمی توانند بگویند : این احمق رو نگاه کن . هی احمق . یا بهتان حتی بخندند . چون شما به راحتی می توانید خودتان را سریع از روی زمینی که رویش سینه خیز می رفتید تا چها ر راه ، جمع کنید و بگوید : هی صبر کن . تو به من بی احترامی  کردی ؟! وبلافاصله با  پلیس تماس بگیرید که سر ثانیه ای بهتان می رسد . درست مثل کارتون ها  . انگار از قبل  پشت یکی از درختچه ها کمین کرده  و  می دانسته بالاخره یکی به شما که سینه کش زمین شدید گیر می دهد  . فقط منتظر همین لحظه  بوده تا بپرد وسط  و  از شر کسانیکه نگذاشتند شما در آرامش به سینه کشیدنتان ادامه بدهید نجاتتان دهد  . و آن هم نه تنها یک ماشین پلیس بلکه  پلیس به اضافه یک آمبولانس و یک ماشین آتشفشانی  .درست مثل یک معجزه خداوندی . هر سه با هم . امکان ندارد شما به 911 « مرکزپلیس » زنگ بزنید و آن دو دیگری هم با پلیس  نیایند .  و در این لحظات کمتر کسی است که احساس خجالت از آن اینهمه ساپورت شدن نکند البته به جز همین آمریکایی ها که آنقدر مورد توجه ۹۱۱ قرار گرفتند که خیلی  پرو شدند و حتی برای کوچکترین حرکت این سه شماره را می گیرند تا همه با هم بیایند و حقشان را بگیرند و پسش بدهند . درست عین ما که قرار است رای مان را پس بدهند.  

اینجا یک لفظی هست با عنوان : « سو کردن »  کافیست کسی شما را ناراحت کند و کمی  وجه قانونی تان به عنوان شهروند آزاد در آمریکای آزاد زیرسئوال برود . آنوقت می توانید بگوید : من سوت می کنم ، سوش می کنم . سو می کنیم .  مثل خودمان که می گفتیم حالتو می گیرم صبر کن . اما این یکی واقعا جدیست چون در این حالگیری پلیس و قانون  بنا بر حقیقت روشن : هر کسی حقی مساوی برای زندگی در آمریکا دارد هم به کمکتان می آید .

 در آمریکا هر لحظه می توانی کسی را سو کنی یا خودت سو شوی . و از همین جا می آید آن لبخند جادوی آمریکایی ها . وگرنه که بیکار نیستند این ملت  هی و همه جا بهم بخندند .

اینها هی بهم می خندند تا مبادا سو شوند . هی بهم می خندند تا بگویند ما جلوی هر سو شدنی را می گیریم . تا نمایش لذت احترام به شهروند را به نمایش بگذارند .. درست مثل اینکه دو روز یکبار باید  آشغا ل هایت را دم در خانه ت بگذاری و اگر یک روز جلو تر یا عقب تر بگذاری ، نه تنها آشغالت بلکه خودت را هم سو می کنند .

اما ماشین در آمریکا .....حرف این بود که  آدم بی ماشین در آمریکا مثل پروردگار پیاد ه روهای خالیست  . البته به جز پیاده رو های نیویورک و دی سی که پر از آدم است .این شهر ها جز همان کوک  هایست که در آمریکا ساز مخالف می زنند و خدا را شکر که حداقل اینها  هستند.

بقالی ها هم به چیزی به نام مال های بزرگ تبدیل شده اند که از هر جای که الان شما ایستاده اید شروع می شود تا چندین  مایل آنطرف تر . مثلا اگر شما الان سر خیابان ویلا درست کنار کلیسا ایستا د ه اید و یک مال  که لابد جز برنامه های پنج ساله دولت  بوده و یادشان رفته اعلام کنند جلویتان سبز شده است مطمئن باشید سراغ  انتهایش  را باید اول خیابان شانزده آذر انقلاب بگیرید .

 آخ انقلاب . ...........

در این مال ها که یکی از معروفترین و بزرگترینش« کاسکو»  است و در همه ایالت های آمریکا چندین و چند شعبه دارد می توانید از شیر مرغ تا جان آدمیزاد  پیدا کنید . آنقدر تنوع مواد غذایی می بینید که سرتان  به دوران می افتاد . ولی دوران سرتان فقط بار اول است . از آنجا که آدم یک عادت گهی دارد که عادت می کند  سریع به همه چیز عادت کند پس وقتی دفعه دوم به کاسکو بروید دیگر احساس نمی کنید به تیوپی برای غرق نشدن احتیاج دارید و یا باید دستتان را بگیرید به جای تا سرتان گیج نرود و نیفتید .شما راحت اجازه می دهید غرق شوید! فکر می کنید اینهمه آدم چاقی که در آمریکاست چطور به این روز افتاده اند !! آنقدر که موقع رفتن به کاسکو و برادران دیگرش تیوپشان را با خودشان نبرده بودند . 

You re welcom to amrica

 بزرگترین کشور مصرف کننده جهان ، هر روز تشویق تان می کند  به زیاد خوردن و زیاد خوردن . چون بزرگترین کشور مصرف کننده و سرمایه داری جهان که هی مشغول تولید است نمی تواند  بیکار بشیند تا تولید هایش روی دستش باد کند  .

 شما موظفید به خریدن و این را با راههای منطقی به شما تفهیم می شود.

قیمت یک جعبه روغن که برای 12 ما ه سال کافیست و شما برای بار اول از دیدنش عقب عقب می روید و می مانید که آخر چرا اینهمه ، چرا اینا اینجوری می کنن آخه ....کی اینهمه  رو می خره ؟!برابر است با یک بطر روغن یکی کیلویی  ، قد قامت  آن های که در ایران خودمان معمولا می خریدیم .  خب شما باشید تا چند وقت می توانید در برابر خرید به صرفه و عاقلانه  مقاومت کنید ؟؟؟؟؟؟؟؟

اما تازه بعد خرید داستان دیگری شروع می شود اینکه این لامصب را حالا کجای آشپزخانه تان جا بدهید و هر روز که چشمتان ببیندش حالتان بد می شود و هی تو خودتان می روید که من خیلی کم می خورم اگر می خوردم که حداقل این روغن باید به نصفه می رسید !! پس هی می خورید تا از شر تکرار دیدنش ، از شر مزاحمتش رها شوید . غذای ارزان را باید خورد و ای  ول برشما که اینقدر به صرفه خریدید و اینقدر با حالید و.......... اینقدر لایه های گوشت از همه جایتان دارد چکه می کند .

شما هی می خرید .. هی می خورید .  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 2:13 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

هرازگاهی می آید و یک چیزهای به انگلیسی بلغور می کند و می رود . من هم پشت به او سرم را کردم تو لپ تاپ خودم و هی دارم از این صفحه به آن صفحه می چرخم و باز مثل همیشه دریغ از اینکه بدانم دنبال چه می گردم و چه از جان آنهمه صفحه ای که بازکردم می خواهم .

حس می کنم اگر چای بخورم حتما بهتر می شوم ، بلند می شوم و یک راهرو پرو پیچ و خم دار را طی می کنم تا به آشپزخانه برسم  . اتاق های کوچک کنارهم ردیف شده اند و آدم های که حرف نزدن و ساکت بودن عین دیوار را به شرط کارکردن در این موسسه پذیرفته اند  . آخر اینجا خیلی کارش درست است . این را ازنمای بیرونی ساختمان هم می توان حدس زد . ساختمان بزرگ شیشه ای در خیابان مترو سنتر واشنگتن دی سی . جاییکه برای هر بار خروج و ورود هی باید مثل بز کارت شناساییت را نشان بدهی حتی اگر خانم سیاه چاق و چله متصدی تو را ده بارهم دیده باشد . قانون ، قانون است وگرنه خانم سیاه چاق و چله که موهایش را از ته تراشیده و درست چند سانتی متری بعد از شروع خط موهایش یک مشت پشم قهوه ای فرفری به سرش چسبانده . سرش مثل جنگل وحشیست در شب خیابان های بدون برق دی سی  . جنگلی که هیچ روزنه ای برای ورودش وجود ندارد . یک جنگل پر از درختچه  و دانه های رنگی که تا روی لباس هایش ریخته شده و می دانی  دانه ها ربطی اصلا به  باران و شبنم ندارد . خلاصه او با صدای کلفتش جلویت را می گیرد و از تو  با تحکم کارت شناسایت را می خواهد .

اینجا از سکوت تمرکر ت را از دست می دهی، پریشان می شوی .

بلند می شوم راه می افتم طول راهرو باریکی که مثل قبرستان ساکت است . آدم ها  دو ، سه نفر کنار هم در ست به فاصله  دارازی یک دست در اتاق های کوچک نشسته اند  اما صدا از هیچکدام شان برنمی آید به جایش به شکل تو اعصابی مودب هستند کافیست تا از آنها یک سئوال بپرسی مثلا دستشویی کجاست که یکهو از سرجایشان بپرند و تا وسط راه هم با تو بیایند که راه دستشویی را به تو نشان دهند تا خدای نکرده تو دیر نرسی به کاسه دستشویی و سریز نشود روی پاهایت . بعد هم وقتی می گویی مرسی . خیلی ساده و مهربان می گویند : مهم نیست . اوکی . برای همین هی از هر چند گاهی که از سکوت اینجا خسته می شوی می خواهی بروی جلوی در اتاق یکیشان و بگویی ببخشید دستشویی کجاست ؟

 خلاصه از آشپزخانه یک لیوان بزرگ چای برمی دارم به امید اینکه با خوردن چای داغ عقلم سرجایش بیاید . امید محال . خوب می دانم که حتی با بشکه چای و هر چیزدیگر این عقل سرجایش محال است که بیاید . همین طور بزرگ شدم با امید خورد ن چاهای داغ و عقل .

چای را در لیوان سبز رنگ بزرگم می ریزم و دوباره این راهرو دراز را طی می کنم و می آیم پشت میز . هنوز مرد مور طلایی در اتاق هست و هی حرف می زند که من بدبختانه یک کلمه ا ز حرف هایش را نمی فهمم . دیگر عادت کردم در جهانی هستم که 90 درصد حرف های آدم هایش را نمی فهمم .

انگار در اکواریوم هستم ، اکواریومی که شیشه اش را هم بخار گرفته است .

مرد رفته است . اتاق ساکت است  و دو آدم دیگر دارند در سکوت کارشان را انجام می دهند ، چایم دو قلپ دیگر مانده تا تمام شود و حالا من مثل یک بالش در آکواریوم شده ام .بالش  خیسی که در کف آکواریوم افتاده  .

یک ربع دیگر می گذرد دو قلپ چای دیگر م را هم تمام می کنم و کمی دیگر در سایت های خبری وقت  می گذرانم و بعد مثل همیشه به این نتیجه می رسم که باید بییفتم در خیابان . بیفتم به راه رفتن. آنقدر راه بروم تا خسته شوم تا این بار چای داغ را با اشتیاق بیشتر بخورم و آنقدر خسته باشم که دیگر به خودم گیر ندهم و نخواهم که در این چیزی که بهش می گویند ذهن طلایی چیزی درآید .

از مجسمه های که پشت لپ تاپ هایشان نشسته اند خداحافظی می کنم و می روم .

ساختمان شیک و شیشه ای را پشت سر می گذارم . کمی جلوتر پشت میز استارباکسی که روی پیاده رو چیده شده مردی را می بینم که چند دقیقه پیش او را در سایت ها دیده بودم . چه جالب کره زمین هر وقت ما نمی خواهیم کوچک می شود .  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 1:25 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

زن فنجان قهوه را مي گذارد روي ميز . بهم مي گويد مي روي خيلي زود . خوشحالم . اصلا آمده بودم كه همين را بشنوم . من مي روم . حالا رفته ام . حالا ديگر نيستم . مدت هاست كه رفته ام . نشسته ام پشت ميز چوبي كوچكي در كافه اي   و خيره شده ام به ته فنجانم . دنبال هيچ چيزي ته فنجانم نيستم . زن روبه رويم ازگردباد  مي گويد ، نه اينكه من آنقدر انگليسم  خوب باشد كه لهجه غليظ او را متوجه شوم . اين را پسري كه روبه رويم نشسته و غرق نقشه نيويورك است مي گويد . زن از گردباد گفته ، اينكه امروز قرار است گردباد بيايد . نقشه نيويورك پهن شده است روي ميز .نيويورك دوست داشتني ، منهتن ، هارلم همين اسم هاي كه سالها با روياي ديدن آن در رمان ها و فيلم ها زندگي كردم . حالا با نيويورك كمتر از 5 ساعت فاصله دارم . موزيك « شراب تابستان » مي پيچد در كافه . دلم هري مي ريزد پايين ، اين ديگر چه انتخابي بود . دلم پر مي كشد سمت  تمام خاطرات و آدم هاي كه جا گذاشتمشان . ديگر حاضر نيستم بروم ، برگردم . ديگر حاضر نيستم يك وجب تكان بخورم . بيرون باران شروع به باريدن كرده است ، شروع گردباد . من از پشت پنجره كوچك كنارميزم بيرون را نگاه مي كنم . بيرون مي لرزد و خيس مي شود از آب . من غرق قهوه ام و بي اعتنا به نقشه نيويورك پهن شده روي ميز كه خيال جمع شدن انگار ندارد .بيرون را مي پايم و هرازگاهي نگاهم مي رود به فيس بوكم . تمام لينك ها پر شده از نام رضا تاجيك  . به پسر روبه رويم مي گويم كه به  صاحب اين عكس  در زندان اوين هتک حرمت شده . پسر مي گويد مي شناسيش ؟ مي گويم همكارم بوده . مي گويد مگر به مردها هم ....مي گويم يكسال است که این کار را می کنند  ، از بعد انتخابات و شروع مي كنم تعريف كردن برايش . اما بعد چند جمله متوقف مي شوم . او تا حالا بدون اين خبرها زندگي كرده است و در زندگيش ، ايراني بودنش ، فارسي حرف زدنش هيچ خلالي وارد نشده پس چرا او را قاطي اين مسائل كنم! من اينجا نشسته ام و جهانم پر از آدمهايست كه مثل خودم غريبند اينجا .بدون اینکه نیازی به دانستن این خبرها باشد جهان کار خودش را می کند . بی کم و کاست ! 

بيرون باران مي بارد ، مي كوبد روي زمين و سقف ماشين ها ،مي شويد و مي برد همه چيز را .

روي ميز من نقشه نيويورك پهن شده . مدت هاست كه خودم خودش را گم كرده است . انگار هيچ وقت نبوده . اين روزها فقط حرف مي زنم ، حرف مي زنم تا خودم را در حرف هايم بيشتر گم كنم. حالا فقط مي خواهم من  اولين نفري باشم كه چراغ ها را خاموش مي  كنم .عجب زني بود زن رمان «چراغ ها را من خاموش مي كنم» ! حس مي كنم من هم افتاده ام به خاموش كردن چراغ ها .

دقايقي بعد مي زنيم بيرون  .نقشه نيويورك جا مي ماند در كافه . ومن خنده ام مي گيرد از آنهمه  زحمتي كه دوستم صرف کرده  بود تا جاهاي ديدني را روي نقشه  علامت گذاري كند  تا يادمان براي ديدنش نرود . 

كمي جلوتر چند درخت شكسته ، نرده هاي دور خيابان هم همين طور و شاخه ها و بر گ هاي درختان تا وسط خيابان كشيده شدند . واقعا گردباد آمده ، درست در لحظاتي كه ما در كافه غرق قهو ه هايمان بوديم و از پشت پنجره از وحشي بودن باران لذت مي برديم .

چند ساعتي مانده تا چراغ ها را خاموش كنم و يك روز ديگر تمام شود . 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 9:29 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

 

كنار پنجره اتاقم در مريلند نشسته ام . بيرون بارا ن مي آيد ، باراني تند و بي وقفه . مريلند هميشه باران دارد و مردمش هميشه با خود يك چتر حمل مي كنند . اينجا شبيه  روزهاي  باراني  كتاب « صد سال تنهايي » ماركز است . مردم آن کتاب   102 روز  پشت سر هم باران را تاب می آورند . ۱۰۲ روز  فکرشان هم مثل تنشان خیس می شود. اما من اينجا با ذوق پشت پنجره ام نشسته ام و در جهان كوچك كشف شده ام از آمريكا خوشحالم از بارش باران و از سبزي درخت ها كه من را به ياد شمال ايران مي اندازد ،به  ياد جاده چالوس و پيچ ماشين هايمان در روزهاي تعطيل وقهقه خنده هاي كه حال آنقدر دور به نظر مي رسند كه انگار صد سال از پس آنها گذشته. نشسته ام پشت پنجره ام در مريلند آمريكا و اشك هايم با ريزش بيرون هماهنگ است . ياد خوزه آركاديو ُ یکی از شخصیت های صدسال تنهایی مي افتم موقعي كه او را براي اعدام مي بردند و او در طول مسير ی که به چوبه دارش برسد به اين فكرمي كرد كه حتما ان روز که دیگر او نیست تا ببیند هوا آفتابی خواهد بود و از باران ديگر خبري نيست  و اينكه يادش رفته به زنش كه هميشه عادت دارد موهايش را دم اسبي ببندد و دستش در خمير كيك پزي باشد بگويد اسم بچه اش را به شرط آنكه دختر باشد رمديوس بگذارد .

دلم براي قفسه كتاب هايم در ايران تنگ شده است . دلم براي اتاقم ، براي آ ن دو هفته اي شیرینی  كه با ولع سريال « لاست » را ديدم تنگ شده .

حالا آسمان مريلند مهربان شده و باران كندتر وشيرين تر مي بارد . من امروز 6 زن را به مدد صاحبخانه ام ديدم كه همگي حالشان از زندگي با مرد ايراني بد بود ! همشان طلاق گرفته بودند و يا رابطه هاي دوستي شان به گل نشسته بود و يك نفر هم بود كه هر يك دقيقه يكبار موبايلش را به اميد دريافت اس ام اسي از «كاظم آقا» چك مي كرد و بعد وقتي كاظم آقا محبت فرمودند واس ام اسي حواله خانم كردند ، خانم كه مثل پنجه آفتا ب خوشگل بود از 5 نفر ديگر پرسيد كه چه جوابي به كاظم آقاي عزيز بدهد اما همشان يك فحش به كاظم آقا حواله كردند.

يكيشان گفت :

 do n’t worry,u know

تو با صد تا مرد بهتر مي توني آشنا بشي ، با اس ام است پروش نكن .

زن خنديد و گفت حتما .  اما بعد وقتي كاظم آقا مجهول الهويه زنگ زد براي 15 دقيقه غيبش زد و وقتي برگشت همه 5 زن ديگر با حسادت نگاهش مي كردند و مي گفتند باور نكن اين زنگ ها و گه خوري ها رو. بعد يكي از بين آن ها به من گفت : نيلو ببخشيد ولي خيلي خري اگه حرف هاي اين مردهاي ايراني رو باور كني .

بيرو ن بارا ن مي آيد ، زن ها مي خندند و من فكر مي كنم كه چقدر دوست دارم حرف مردي را باور كنم . چقدر دوست دارم خر شوم .

درمريلند آمريكا هميشه بايد يك چتر داشته باشي . هميشه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 7:52 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

 

دو شعر از يانيس ريتسوس عزيز :

 

 « مي خواهي چيزي بگويي ؟»

يادم رفت

آن قدر حرفم را قطع مي كنند

كه حرف اصلي ام از يادم مي رود

شايد همين جوري

سپيده دمان

در صندلي ام به خواب مي روم

انگشتان ظريف او را احساس مي كنم

كه با نوازشي بر پلك هايم مي گذرد

رخوتي دور و زيبا

شايد مي خواستم همين را بگويم ،

همين از يادم رفته بود .

 

 

 

 

سايه ام را رنگ خواهم زد آبي

دندان هايم را مسواك خواهم زد

گيتار خواهم نواخت.

تو زير تخت پنهاني

وانمود خواهم كرد كه نمي دانم .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 7:9 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

 

 ما پينوكيو هاي هستيم كه هي زمين رو دور مي زنيم هي جاهايمان را براي انتخابي بهتر تغيير مي دهيم اما چه بد كه آخر سر به همان جاي اول برمي گرديم . چون زمين گرد است ،و چون گرد است هر دوري باطل است . الان ساعت 8 شب است و من به دومين پيك مشروبم رسيده ام .خسته ام از فكر هاي پراكنده ، از اين وزن زندگي و از روزهاي كه در گيجي گم مي شوند  . هي اين زندگي من است كه مي رود . .. دفن مي شوم در روزهايم . من در آمريكا هستم  ، خانه ام ، كوچه ام ، خيابانم عوض شده ، آدم هايم  و حالا داخل فيس بوك یا هر جاي ديگري در تلاشم تا  آدمي را تبديل به  دوست كنم .  یکی از کارهای روزانه ام شد ه است این تجارت .

امروز 10 شكلات خوردم بي آنكه به كالريشان دقت كنم و حالا  ورق هاي چيپس را پشت سر هم مي بلعم و از  ترس چاق شدن خفه می شوم . همه مي گويند : به پا اينجا سريع چاق مي شوي .

زهرمار ، كوفت مي خواهم تا اخر جهان همين طوربخورم . .. آخر در اين روزهاي بيكاري مگر كاري هم جز خوردن از دستم برمي آيد ! ولم كنيد . حتي ديگر از خودم هم خسته شدم . از اينكه پينوكيو وار هي بايد جا به جا شوم ، دل ببندم و بكنم و در اين جريا ن تكراري مثل خيلي هاي ديگر شبيه خودم آرام آرام ياد بگيرم كه براي محافظت خود نبايد  دل ببندم ،هي كوفت .

راستي چرا آقاي كديور شعار ما را وارنه كرد ! ؟ يعني خودش اينقدر احمق است يا ما را احمق فرض كرده بود !

به سلامتي تمام رهبران مذهبي  من به پيك سومم در آمريكاي آزاد رسيدم و براي صد هزارمين بار تصميم مي گيرم كه به اين چيزها فكر نكنم  . اما نمي دانم چرا هنوز از آنها حرف مي زنم ، چرا جز ايران حرفي براي گفتن ندارم ،‌چرا دل نمي كنم ، چرا هيچ چيز تغيير نكرده است . آخه لامروت من 3000 تا پول بليط سفر داد ه ام ، 12 ساعت در هواپيما مانده ام ، يك شبانه روز از ايرانم عقبم ، امروز اينجا پنجشنبه دارد غروب مي كند و ايران جمعه اش آغاز شده . اما من همانم .

دلم پدر ژپتو مي خواهد.

و 

پیک سوم هم تمام شد به سلامتی .....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 8:14 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

ابعاد همه چيز در اينجا بزرگ است از آدم هايش گرفته ، تا محصولات غذايي و عرض خيابا ن هايش . آمريكا يعني كشوري كه اكثرآدم هايش شبيه گيل گمش هستند البته بيشتر از لحاظ ابعاد فيزيكي . اينجا چاقي به يك عادت تلخ تبديل شده و محصول غذاهایش است  كه در ابعاد غير طبيعي هستند! بعد چند روزكه در آمريكا قدم مي زني  عادت مي كني از سه نفري كه ازكنارت رد مي شوند يك نفرشان را در ابعاد خرس ببيني . تو هيچكدام از فيلم هاي آمريكايي آدم هاي تا اين اندازه  چاق نديده بودم همه شان  حتي آدم هاي پس زمينه هم هيكل هاي خوش تراش داشتند !اینجا  بزرگ بودن از يك چيز به چيزديگرسرايت مي كند. مثلا تمام بسته بندي هاي مواد غذايي بزرگ است ، امكان ندارد شما شيشه شير متوسط  در سوپرماركت ها  بينيد . همه در اندازه سطل هاي خانواده هستند  . وحالا اگر نمي تواني همش را بخوري و خراب مي شود ديگر مشكل خودت است و شكمت .

روش دولت آمريكا براي سير كردن ملتش اين است كه  به تمام غذاهايشان هورمون تزريق كند . و غير از اين لابد نمي تواند شكم اين جمعيت را سير كند .  هر چه كه مي بينيد از سبزي و ميوه گرفته تا گوشت و........ هورموني است .پيازها اندازه هندوانه و هندوانه به قامت صخره . اينجا كشوري غيرطبيعي است و اين روزها فكر مي كنم منظور از روياي آمريكايي حتما  اندازه غير عادي آدم ها و چيزهايش بوده ، چون هيچ جاي ديگري از زمين نمي تواني اين رويا را داشته باشي  . از اين لحاظ واقعا يك رويا بي همتا  است. البته اكثر قريب به  اتفاق حاضرند زندگیشان را بدهند و اين رويا را نبینند. اينجا آدم هايش يكي از دغه دغه هاي مهمشان تنظيم وزن است . اينجا هرغذايي كه انتخاب مي كني بايد اول ببيني چقدر كالري دارد . مردم اين كشور فهم درستي از كالري دارند.

يك روز   دوستي  درحاليكه من مبهوت آن همه تنوع و بزرگي مواد غذايي در سوپر ماركت بودم توضيح قانع كنند ه اي  ارائه كرد  :« تو در اولين كشور مصرف كننده جهان هستي پس طبيعي است كه همه چيز بزرگ و زياد باشد .  بايد  حجم غذاها آنقدر  زياد باشد تا حس كني خوشحالي ، حس كني خيلي داري . نمي خواهي خب نصفش را نخور .» اگر بخواهيم روي حرف اين دوست حساب كنيم بايد نتيجه بگيريم  كه بزرگترين كشور سرمايه داري اسراف را جز ملزومات تزييني اش مي داند ولي بدبختانه مردمش كه براي حتي يك بسته آداس ناقابل بايد ماليات بدهند چندان از اين اسراف دلخوشي ندارند ،" آنها هم مثل خودما ن فكر مي كنند " حالا كه پولش را داده اند بايد تا آخرش بخورند پس مي خورند و مي خورند  تا مثل بادكنك شوند.

یکماه و ۱۷ روز  است كه آمده ام به سرزمين گند ه ها ، به سرزميني كه با هورمون عجين شده و سنجش ميزان كالري شده است يكي از دغه دغه هاي شبانه روزم .  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 8:47 AM  توسط نیلوفر رستمی  |