تبليغاتX
یک روز صبح در لندن

یک روز صبح در لندن

من منتظر نوری هستم در آسمان آبی ، گاهی سبز و سفید . و عجالتا می خواهم این نور تا آخر هفته خودش را نشان دهد . تلقین مهمترین راه برای رسیدن به خواسته هاست اما تقریبا 99 درصد ایرانی ها مشغول همین  امر خطیر و روحانی هستند و به دنبال نوری  یا حداقل هاله اش . ایران  به دلیل تراکم انرژی حتما در آینده نزدیک خواهد ترکید یا آسمانش رنگ هلو می شود و از فرط نور همیشه خدا آفتابی خواهد بود و ما دیگر شب نخواهیم داشت وبرای دیدنش باید به جای دیگری برویم مثلا به لندن .  . من امروز فهمیدم دیگر علاقه ام را به روزنامه نگاری از دست دادم پس یا باید به مدد تلقین و آسمان آبی به روزهای بهتر و شغل متفاوت تری مثلا پزشکی ، نجاری  و معماری و ..فکر کنم یا در پهنه کوچک خانه ام  بمانم و یا مثل مرده ای به روزنامه نگاری ادامه بدهم . پروین امامی اما دیشب بعد از مدت ها و درست وقتی کاملا احتیاج داشتم با کسی دردل کنم  زنگ زد و من خودم را برای دو ساعت تخلیه روحی کردم و از آرزویم درباره نور گفتم و او هم به من اطمینان داد که من حتما این نور را تا آسمان آخرهفته ام  خواهم دید و یک چرا  که نه ! را هم برای تاییدش اضافه کرد. خب من هر طور فکر کنم و حتی اگر دلخوشی هم از این واژه تلقین نداشته باشم نمی توانم پروین امامی را ندیده بگیرم . پروین برای من هرکسی نیست مثل پیامبری در ساعت 12 شب دیشب در پشت خطوط تلفن برمن نازل شد و گفت تنها کاری که می کنم این است که به آسمان زل بزنم و گاهی که گردنم درد گرفت هم به زمین یا هر جای که دوست دارم . من با اطمینان حرف پروین که برایم هر کسی نیست بعد از آنکه تلفن را قطع کردم با خیال راحت به جای آنکه به فکرهای بیهوده و خستگی از روزنامه نگاری فکر کنم بهترین و لذت بخش ترین کار ممکن در آن لحظه (فقط همین کار  برایم مقدور بود !) را انجام دادم و فیلم  Revolutionary road را دیدم . در آن فیلم هم یکی از شخصیت ها به فکر تغییر و دنیای بهتر و دور شدن از ناامیدی پوچگرایانه بود اما عاقبت مرگ نصیبش شد . بعد از فیلم من مصرانه باز به نور فکر می کردم اگر چه نامیدانه معتقدم احمقانه ترین کارممکن است اما فکرش را دوست داشتم و هنوز و همیشه ... شاید چون راحترین کار جهان است . 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:7 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

خنده دارترین لطیفه ی دنیا :

« دیشب خواب می دیدم

دارم پشمک می خورم .

بیدار که شدم پتو

غیبش زده بود !»

این لطیفه لوس مال جناب کرت ونه گوت است که در آخرین رمان منتشر شده اش به نام  « مردی بدون وطن » آمده است . غیر از این تکه لوس با بقیه کتاب حال کردم بخصوص که رمان شاهکار این نویسنده « سلاخ خانه شماره 5 » را قبلا خوانده بودم و می دانستم که با چه موجود طنز پرداری روبه رو هستم . اما تمام ماجرای مردی بدون وطن فقط به خواندن کتابش برنمی گردد :

1- این کتاب را از کتابفروشی محبوبم  چشمه خریدم ، اما دیروز  بعد از خریدن کتاب متوجه نکته ای شدم که در ماههای اخیر از آن غافل بودم و آن این بود : تمام کتاب های که در این مدت خوانده ام همگی متعلق به نشر چشمه است . یعنی من می رفتم داخل کتابفروشی  چشمه و از میان انبوه کتاب های که جلو و پشت پیشخوان و در قفسه ها بودند  فقط کتاب های منتشر شده از این نشر را می خریدم این مسئله مطمئتنا  فقط به خوب بودن کتاب های چشمه بر نمی گردد که مثلا کارش بهتر از نشرهای دیگر است چون یک عالمه کتاب های خوب دیگر هم جلوی چشم بودند و البته به محدودیت سلیقه من هم برنمی گردد ، البته امیدوارم . به نظر م فقط مربوط به این می  شود  که  صاحبان چشمه ، آقایان کیان خیلی خوب می دانند چطور کتاب های خودشان را در کتابفروشیشان بچینند تا بدجور به چشم بیاید .لابد زنده باد خانواده کیان که خوب بلد است از ماحصل سرمایه اش دفاع کند .

2- من همچنان به چشمه می روم تا یک روز خودم از رو بروم یا آقایان کیان ازمن تقدیر کنند.

3-  اولین بار بود ، حداقل تا جاییکه به یاد دارم کتاب ترجمه شده ای را می خواندم که  بیشتر از آنکه به فکر نویسنده اش باشم به فکر مترجمش بودم . وقتی کتاب را می خواندم مرتب به یاد آپارتمان آجر سه سانتی سرکوچه مان بودم ، در یکی از طبقات این آپارتمان علی اصغر بهرامی ، مترجم کتاب زندگی می کند  . من به او فکر می کردم که در مدت 12 سال همسایگی مان شاید فقط سه بار در کوچه دیده باشمش  و یکبار وقتی رفته بودم آش نذری به خانه شان ببرم  نیمرخ او را نشسته روی صندلی انتهای اتاق و پشت به میزش  دیدم در حالیکه اتاق تاریک بود . اما به جای مترجم همسرش را یکی در میا ن یعنی هر وقت پا بدهد در خیابان یا می بینم یا صدایش را می شنوم  . یکی از همسایه ها اصرار دارد که بگوید جناب بهرامی خل است . اما همسایه ما اصلا برایش مهم نیست که فکر کند عجب خل با حالی که سکوت  خانه را به بیرون ترجیح می دهد و بیشتر از آنکه به  همسایه های سایه وار وراجش گوش دهد  دوست دارد جملات امثال ونه گوت را کنار هم بگذارد . 

3- دلم می خواهد فردا آش رشته درست کنم و به بهانه دادن آش بروم خانه شان، آخر همیشه باید برای رفتن به خانه غریب ها  بهانه ای داشت و تازه بگویم بیاید آش را با هم بخوریم و کمی بعد که فکر کردم حالا حسابی خودمانی شدم  بپرسم آقای بهرامی چرا ما شما رو اینقدر کم می بینیم ؟ وقتی حوصله تا ن سربرود چکار می کنید که سرجایش بیاورید ؟ شما افسرده  نمی شوید که  آدم نمی بینید ؟من اصولا هر روز تا حداقل 20 تا آدم نبینم دلم آروم نمی گیره .......
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:59 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

ديشب مجموعه داستا ن « يك جاي امن »  مرجان شير محمدي  و« مردي كه گورش را گم كرد »  حافظ  خياوي را خواندم و بعد از مدتها از خواندن داستان ايراني لذت بردم .بخصوص از داستان هاي كافه ، خواستگاري ، مهماني  خانم شير محمدي و داستا ن «مردي كه گورش را كم كرد » خیاوی كه سه  سطر شاهكار دارد ، آنقدر خوب كه به خريد ن كتابش مي ارزد : « گورم پنجاه متري از جاده دور است . چند روز كه بگذرد ، خاك وشن رويش را مي گيرد . كهنه اش مي كند و شبيه همين بيابان مي شود و راستي راستي گورم گم مي شود. خوب نيست آدم گورش گم بشود. جاي  چال شود كه كسي نداند. »
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:13 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

۱-سخن برسر اين نيست كه تو كيف خود را برداري و تركم كني

زنان بسياري در زمان خشم كيف برمي گيرند و مي روند .

سخن بر سر اين نيست كه من اين گونه مضطرب و آشفته سر

خاكستر سيگارم را بر روي مبل مي تكانم

مردان بسياري مبل را مي سوزانند ، زماني كه خشمگين اند .

به اين سادگي نيست

اين نه ربطي به تو دارد ....نه به من

كه دو صفر هستيم در پيوند با دايره ء عشق

و دو خط شتاب زده ء مدادي در حاشيه ء آن

همه چيز به اين ماهي سرخ بسته است ...

كه دريا آن را در ميان دستانمان جاي داد

و ما در ميان انگشتان له اش كرديم .

  تكه اي از شعر نزار قباني با عنوان« دوست سويسي »

 

 ۲-  ديشب فيلم  the edje of love را ديدم اگرچه فيلم رو دوست نداشتم اما يكي از شخصيت هاي زن فيلم جمله اي مي گفت كه خيلي برام آشنا بود . وقتي دوستش مي پرسيد كه آيا تو ويليام رو دوست داري يه لحظه مكث كرد و گفت : نمي دونم ،  اين روزها انگار فقط بايد كسي رو دوست داشت.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:24 AM  توسط نیلوفر رستمی  | 

امروز در روزنامه فقط وبلاگ خواندم . حتي يك كلمه هم محض رضاي خدا ننوشتم. به خودم استراحت دادم ،  همش كه نمي شود خبرهاي مزخرف نوشت. همش كه نمي توان به فلاني و بهماني زنگ زد و گفت نظرتا ن درباره كوفت وزهرمار چيست وبعد عين يك ظبط صوت دو باند همه كلمات را پياده كرد و هي وي گفت،  وي افزود ، وي زر مفت زد را پشت سرهم  رديف كرد. چقدر از سرقت مسلحانه ، قتل و كودك آزاري ، خيانت با سانسورهاي خبري بنويسم طوري كه خواننده بيچاره فكر كند همه حقيقت را خوانده است در حاليكه حقيقت واژگون شده و نصف ونيمه به او رسيده . حقيقت را من مثله مثله مي كنم تا بمانم روي صندليم ، تا يك نفر بالاتر از من خبرها را حذف نكند و به من خرده نگيرد كه چرا تو كارت را بلد نيستي . به من ازقبل  اعلام شده كه روي چه خبرهاي كار كنم و سمت چه خبرهاي حتي آفتابي هم  نشوم . به من گفته شده كه بهتر است با هوش سرشارم خبرهاي كودك آزاري ، تجاوز ، قتل هاي ناموسي و خيلي چيزهاي ديگر ، (آنقدر زياد كه اگر بخواهم همه شان را بگويم به يك واحد روزنامه نگاري جديد مي كشد . ) قلع وقمع كنم طوري كه خيلي از خبرها پس از درج فرسنگ ها با واقعيت دور مي شوند . حقيقت بيرون اتفاق مي افتد  اما ما دوباره حقيقت را از نو بازسازي مي كنيم طوري كه انگار در زمان حادثه خودمان آنجا بوديم . چون روزنامه اينطور مي خواهد ، چون در غير اينصورت عذرم را مي خواهند ، چون مردم بيشتر از اين احتياج به ترس و وحشت ندارند ، چون اساسا خوب نيست كه خبرهاي بد  گفته شود و من به خدا كه نمي دانم وقتي همين مردم هر روز با خبرهاي بد مواجه مي شوند و در همين هوا تنفس مي كنند ديگر چرا نبايد خاطرشان  بيشتر از اين مكدر شود!

حالم بد است عين گزارش هاي كه هنوز ننوشتمشان .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 3:39 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

 

طرح نشاط اجتماعی به زودی در مجلس تدوین می شود ،‌ اين تيتر يكي از خبرهاي امروز خبرگزاري ايسكانيوز بود !  همين تيتر براي ورم  معده کافی بود.  

تا چند روز پيش طرح انظباط اجتماعي به راه بود و حالا طرح نشاط اجتماعي . دستشان درد نكند ما نشسته ايم تا آقايان برايمان طرح  نشاط  ايجاد كنند انگار خود فلك زده مان بلد نيستيم چطور خودمان را شاد كنيم.

 در اين خبر آمده : مخبر کمیسیون اجتماعی مجلس شورای اسلامی گفت: نشاط یکی از نیازهای اصلی کشور در حوزه‌اجتماعی است و امید به آینده و نشاط جوانان مورد تاکید قرار دارد.

به گفته وی با توجه به افسردگی مزمنی که در برخی از اقشار جامعه وجود دارد، نشاط اجتماعی باید در صدر اولویت دستگاه‌های ذی ربط از جمله صدا و سیما،وزارت فرهنگ و ارشاداسلامی،سازمان ملی جوانان و ارگانهای دیگر قرار گیرد.

وی گفت: با توجه به استراتژی و راهبردی که هیات رییس کمیسیون اجتماعی مجلس شورای اسلامی برای چهار ساله خود تدوین کرده و در نظر گرفته بحث نشاط اجتماعی نیز در اولویت برنامه‌های یکی از کمیته‌های تخصصی این کمیسیون قرار گرفته است.

ولي سوال مهم اين است كه آنها مي خواهند چه كار كنند ! طرح نشاط اجتماعي يعني چه ؟!‌ چون اين طرح همگاني قطعا  بايد طوري تنظيم شود كه همه از وجودش لذت ببرند.

ما كه نمي فهميم چه خواهند كرد شما اگرفهميديد ما را هم آگاه كنيد. فقط با خواندن تيتر اين خبر و توضيحاتش و تجسم اينكه اين طرح چه خواهد بود كلي از افسردگي دورشدم!

«اتفاق تلخ  اين است كه  آنقدر افسردگي در ميان جامعه زياد شده كه آقايان به صرافت افتاده اند  در قالب هاي حماقت بار كاري برايش انجام دهند.»

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 3:47 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

 فردا بعد از 7 سال زندان فاطمه پژوه قرار است در اوين اعدام شود. دخترانش نمي دانند در اين ساعت هاي آخر به ديد ن مادرشان بروند و يا براي هزارمين بار  بروند خانه محبوبه «خواهر مقتو ل و نماینده دیگر اولیای دم » تا او را راضي به رضايت كنند. خبرنگاري به دختر 22 ساله فاطمه تلفني مي گويد: من دلم روشن است مادرت نمي رود بالاي دار. مي گويد برو دوباره براي رضايت تلاش كن . مي گويد رضايت گرفتن واجب تر است تا ديدن مادر. معلوم نيست دختركان امروز چه مي كنند. مادرشان از زندان تماس گرفته  واز آنها خواسته كه به ديدنش بروند. هنوز چند ساعت مانده تا قبل از  طلوع آفتاب  صبح فردا. طبق عرف چهارشنبه اول هر ماه زندانيان قبل از طلوع آفتاب  به دار آويخته مي شوند و باز طبق عرف اعداميان از روز قبل به سلول انفرادي برده مي شوند . چند ساعت بعد فاطمه به سلول انفراديش برده مي شود، طبق عرف .

هفت سال پيش در يكي از شب ها  وقتي فاطمه پژوه سروصداي از اتاق دخترش شنيد. با تصوير هولناكي روبه رو شد . همسر صيغه ايش كه ساعتي قبل خانه را ترك كرده بود را روي تخت دخترش مي ديد در حاليكه دختر 15 ساله را به زور خوابانده بود روي تخت. فاطمه بعدها  بارها گفت: دخترم چندشش مي شد كه به پشت همسرم دست بزند به همين دليل با دستهايش به پايين تخت مي كوبيد و نگاهش به سمت من بود.  ازمن كمك مي خواست.  حالم بد شد، دخترم مثل تكه اي گوشت افتاده بود روي تخت.  رفتم پشت همسرم ، روسريم را انداختم دور گردنش. گفتم مي كشمت ، خنديد ،گفت عرضه نداري. آنقدر روسري را كشيدم كه خفه شد.

فاطمه  يكي از زنان فيلم مهوش شيخ الاسلامي از زنان زنداني بود و شايد يكي از تاثير گذارترينشان.  خرمشاهي وكيل او بارها در حاشيه  مصاحبه هايش با خبرنگارا ن گفت نمي گذاريم فاطمه اعدام شود او در دفاع از ناموسش همسرش را كشت. دراين سالها دخترا ن فاطمه براي مردم سبزي تميز مي كردند تا مخارج زندگيشان تامين شود. باور كنيد. چيزي شبيه قصه هاست مي دانم. و درتمامي اين سالها اولياي دم رضايت ندادند. فاطمه 3 سال پيش  حكم قصاصش صادر شد .،به چوبه دار فرستاده شد   و درست وقتي مانده بود كه طناب دار را به گردن او بياويزند حكم شاهرودي براي متوقف شدن مر گ رسيد . فاطمه از چوبه دار پايين آورده شد و دوباره به بندش بازگردانده شد. . براي هيچكس  باورش آسان نبود كه در ثانيه هاي آخر حكم متوقف شود . درست مثل فيلم ها . اما ميراث زنده ماندن فاطمه لكنت زبانش بود لابد او آنقدر از اتفاق زنده بودنش شوكه شده بود كه به لكنت افتاد . حالا پس از 3 سال دوباره حكم قصاص تاييد شده . امروز در روزنامه همه از او حرف مي زنيم از فاطمه پژوه اي كه هيچ وقت با او همكلام نشديم اما هميشه خبرش با ما بود.  باورم نمي شود كه او فردا صبح قرار است به دار آويخته شود . يعني چند ساعت قبل از اينكه ما از خواب بيدارشويم و  براي رفتن به روزنامه و  نوشتن خبرهاي روزانه حوادث آماده شويم  او دیگر نباشد.  باورم نمي شود. باورم نمي شود كه  ديگر پيگيري اخبار پژوه از ليست خبرها خارج شود . اصلا فردا ساعت ۴ صبح چه کسی بیدار است ! کاش همه مسئولان زندان به خواب بروند. کاش حکایت کبری رحمان پور دوباره تکرار شود . حکایت باور نکردنی  روز اعدام کبری که هیچ طنابی برای دار زدنش پیدا نشد .چه کسی باور می کرد در زندان بزرگ اوین تمام طناب ها تمام شده باشد! حالا من هم هما ن حرفهای همكار را تكرار مي كنم كه  فاطمه قطعا به دار آويخته نمي شود که امکان ندارد. مگر می شود اسطوره ها بمیرند.  حتما نامه ديگري از شاهرودي مي رسد یا همه طناب ها را باد با خودش می برد و یا اولیای دم از حق خود می گذرند . شاید محبوبه  الان به صرافت بیفتد  فردا طاقت دیدن زنی را بر چوبه دار ندارد که ۷ سال پیش برای دفاع از دخترش برادر او را کشته است و پیغام دهد که حکم متوقف شود.   هنوز چند ساعت مانده است. چند ساعت برای هر اتفاقی کافیست.

 ساعت5 بعدظهر :‌ دختر فاطمه دوباره به آزاده «خبرنگار جنايي» زنگ زد و گفت محبوبه« خواهر مقتول» در را به رويمان باز نكرد حالا داريم مي رويم اوين ، ديدن مادرم.  


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 6:6 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

دارم كتاب« زنده ام تا روايت كنم» را مي خوانم . يك جاي ماركز از يك نفر نقل مي كند كه اگر توانستي بدون نوشتن زندگي كني بقيه عمرت را هم خوش باش و بيخود خودت را اذيت نكن. او از جمله كساني است كه نشان داده زندگي فقط برايش در خطي خطي كردن كاغذها معنا پيدا مي كند. ماركز وقتي كودكيش را تعريف مي كند از چيزهاي مي گويد كه يك جور ديگر آن را در صد سال تنهايي خوانده ام . مي مانم كه اولا زندگي در كوبا چقدر عجيب است و بعد ماركز چقدر خلاقانه هركدام از تصاوير زندگيش را وحتي چيزهاي كه از ديگرا ن شنيده وبرايش جالب آمده در رمان صدسال تنهايش جا داده است. اما از يك چيزي هم غصه ام مي گيرد ،ماركز در جوانيش با همكاران روزنامه نگارش  بدون دغه دغه تعطيل شدن پاتوق هايشان هر روز دور هم در كتاب فروشي يا كافه جمع مي شدند و با هم گپ مي زدند .

اين روزها تفريح زندگيم شده خواندن خاطرات ماركز و فيلم ديدن . زماني دوست داشتم هر روز بروم كافي شاپ .حالا حالم بد مي شود از هرچي كافي شاپه. اين روزها از روزنامه مي روم خانه تا راحت تو اتاقم بدون هيچ مزاحمتي فيلم ببينم. همان طور كه روبه روي تلويزيون نشسته ام و دارم چاي و شيرينيم مي خورم بخشي از زندگي جلوي رويم باز مي شود . يك روز در آمريكا هستم و روز ديگر  در فرانسه و با يك مشت آدمي كه هر روز عوض مي شوند . بعضي شب ها با ديوانه هاي زنجيره اي روبه روم و بعضي شب ها با پولدارهاي انگليسي و يا وسط  جماعت روشنفكران فرانسوي.  تازه من مي توانم همين طور نشسته روي صندليم با ليوان چاي  يك شب در سال 1961 هلند باشم و گاهي در پاييز هاليوود.  بعد از فيلم هم ماركز مي خوانم و كوبا و خاطراتش .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 2:10 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

هفته نامه شهروند امروز توفیق شد . شهروند امروز هم از این به بعد رفت تو لیست خاطره ها. مطبوعات ایران برای مطبوعاتی ها شده یک دفتر چه خاطرات که روزبه روز داره قطور تر می شه.  خسته نباشید اعضای هیات نظارت برمطبوعات شما توانستید با همت قابل ستایشتون یه مجله پر خواننده دیگه رو هم توقیف کنید! اگه شما نبودید واقعا ما با چی سرگرم می شدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 10:9 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

امروز صبح از خواب بيدار شدم  و ديدم كه تو ساحل  لندن دراز كشيدم . يك چيز مسلم بود اینکه براي كار تو بي بي سي از اينجا سر در نياورده بودم . درست افتاده بودم تو ساحل لندن . بدون هيچ برنامه و قرارقبلي  .  هوا پر از مه بود با نم بارون. بلند كه شدم و خودم رو تو آينه كوچك همراهم ديدم  فهميدم دقيقا براي چي اينجا اومدم براي اينكه با هواي مزخرف شرجيش خودم را حرص بدم . موهام مثل انتن ماهواره پهن شده بود رو هوا.. اومده بودم براي اينكه هي  موها م رو خيس كنم و كرم بهش بزنم تا اينجوري رو هو ا پريشون نمونه .  را ه افتادم سمت خيابان . فكر كردم بد نیست برای شروع اول برم خونه ابراهيم گلستان تا ازش بپرسم تو چرا اينقدر به رفقات فحش ميدي ‌؟ چر ا هيچكس رو آدم حساب نمي كني ؟ خوب يكي بياد هي به تو بگه ديوونه شدي پیرمرد از خود متشكر . بي خيال حاجي .نشستي تو غار تنهايت و هي داري نظريه صادر مي كني .حلا اومدم از نزديك ببينمت و بفهمم تو مثل نظر اتت بي رحم و غير قابل انعطافي یا یه خرس پشمالو باحالی ؟ در ضمن آمدم كاخت رو هم ببينم عكساشو تو مجله شهروند ديدم فكر كردم تو، تو اين كاخ چيكار مي كني شب تا صبح ؟ نمي ترسي ؟

خلاصه به خاطر اين د لايل و اينكه كلا فضولم و از همه مهمتر كار ديگه اي ندارم كه تو اين هواي لعنتي انجام بدم راه مي افتم سمت خونه گلستان.  ولي اول بايد برم يه فكري به حال اين موها بكنم كه همين طور رو هوا مونده .

ولی درست تو لحظه اي كه دارم وارد يكي از متروهاي لندن مي شم ، درست وقتي يكي از پاهام رو بلند می کنم كه بزارم رو ورودي مترو . يه صداي گوشخراشي بلند شد.صداي زنگ ساعت موبايلم. ساعت 7 بود. ديشب براي ساعت 7 كوكش كرده بودم كه حداقل 2 ساعتي قبل از رفتن به روزنامه وقت براي خواندن داستان و چیزهای دیگری که جز کار روزنامه نیست داشته  باشم. دقيقا بيشتر از يكماه كه من هر شب ساعتم را براي 7 صبح كوك مي كنم و هر روز صبح هم صداش رو خفه مي كنم و به خواب ديدنم ادامه مي دم  و هر روزهم ساعت خوابم بيشتر مي شه.  اين روزها از زماني كه از خواب بيدار مي شوم تا وقتي بايد  از خونه بزنم بيرون فقط 10 دقيقه زمان دارم . برای اینکه خیلی خودم را ناراحت نکنم مرتب به خودم می گم مهم اينه كه من حتي تو 10 دقيقه هم مي تونم حاضر بشم و خودم رو به صندليم تو روزنامه برسونم و تند و سريع كامپيوترم را روشن كنم . اي ول منُ. خيلي كارم درسته. حالا در اين ميان گاهي از لندن و جاهاي ديگه هم سر درمي  آورم! شايد حتي يه روزي هم رفتم خونه گلستان و سئوالهايم را پرسيدم ، شايد. شاید هم پشت در موندم و در رو برام باز نکرد .شاید.

 تعمق : شايد دليل سفرم به لندن اين بود كه ديروز تو بارون پاييزي تو خانه هنرمندان بودم ، داشتيم شيركاكائو مي خوردیم كه يهو برق رفت . ما چند دقيقه اي تو كافي شاپ و در نور شاعرانه نشستيم و شير كاكائوهايمان را خورديم . بعد در پارك قدم زديم  ، پارك هم برق نداشت. زير بارون و تاريكي و  صداي خنده هاي كه از آدمهاي كه از بارون به وجد آمده بودند قدم زديم.  يه شب رويايي خوشگله پاييزي بود. ديشب فكر مي كردم دليلي نداره كه فكر كنم زندگي چيزي غير از اينهاست  و امروز صبح فكر مي كنم زندگي چیزی جز همين ها وخواب هاي شيرنمان نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:34 AM  توسط نیلوفر رستمی  |