تبليغاتX
یک روز صبح در لندن

یک روز صبح در لندن

آنقدر از مرگ و پیری می ترسم که هیچ وقت نه می خوام ونه جرات فکر کردن بهش رو پیدا می کنم.  اما اون عوضی یهو می آد و می گه دالی من اومدم.. حمید هامون رفت. برای همیشه صداش و بازیهاش رفتند به همین راحتی.  یه روزی دیگه ما نیستم  و دیگه هیچ وقت هم بر نمی گردیم ، هیچ وقت هیچ وقت .  من به تناسخ روح و این حرفها هم اعتقاد ندارم. نهایتا تا ۷0 ساله دیگه  من و تمام کسایی رو که می شناسم اصلا همه آدمهای همسن و سال من که حالا دارند نفس می کشند،دارند بی خیال زندگی می کنند دیگه نیستند . آدمهای جدیدی از راه می رسند بدون من وتو . ما دیگه به حساب نمی آیم . انگار از اولش هم نبودیم . این واقعا عادلانه نیست. من نمی خوام بمیرم ، می خوام مثل کلاغ 300 سال عمر کنم. چه معنی می ده که ما چند سال دیگه نباشیم ، ما که به هزار دلیل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و ورزشی و .... خیلی نفهمیدیم که زندگی و شادی چیه گمون هم نکنم که مابقیش رو هم بفهمیم. من حالم از مرگ بهم می خوره.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 9:15 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

یکی از شخصیت های سلینجر مدام می گوید:«من نمی دونم ، دیگه خیلی چیز ها رو نمی دونم  و چیز های رو هم که قبلا می دونستم یادم رفته .» تقریبا مفهوم جمله تو همین همین مایه ها بود ، حالا اگه درست یادم نمونده از مترجمش معذرت . این روزها کشته مرده این شخصیت شدم و روزی  ده بار با اشتیاق این جمله را برای دیگران تکرار می کنم انگار دارم یه جوری خودم رو پشت ضعفم پنهان می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 2:41 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

 

کتاب می خوانی ، آثار ویرجینیا وولف را ، سیمیون دووبوار ، «عاشق » مارگریت دوراس  ،« مد ه آ » پشت بند اینها فیلم ساعت ها را می بینی ، سه زن آلتمن ا ، زندگی سلویا پلات و آبی را برای هزارمین بار.    بعد نفس عمیقی می کشی وبدون حرف می روی در آشپز خانه ات که غذای درست کنی چون گرسنه هستی ، بابت همه اینها که دیده ای و خوانده ای از تو انرزی تلف شده، تند تند پیاز ها را رنده می کنی  و آب از چشم هایت سرازیر می شود ، می گذاری اشک هایت خوب سریز شوند چون کار دیگری نمی توانی انجام دهی ، گوشت سفت قرمز را از فریزر در می آوری و همین طور ول می دهی در ماهیتابه و درست همین لحظه  یاد رمان « مثل آب روی شکلات » می افتی یاد آن زنی که حس زندگی را با بوی غذا مخلوط می کرد با غذایش تو را عاشق می کرد یا دیوانه . 

تلفن ات زنگ می خورد ، دوستت است که آنطرف گوشی شروع می کند به هق هق گریه کردن . می گوید که از خودش خسته شده است .بعد رییس ات زنگ می زند و می خواهد که از مردی که زنش را به قتل رسانده مصاحبه بگیری، تاکید می کند که حتی شده یک گفتگو کوتاه ، چون برای خواننده خواندن این چیز ها جالب است.  و در میان حرف هایش به قتل مشابه ای که دو سال پیش زنی با همین شیوه شوهرش را کشته اشاره می کند و می گوید جالب نیست خانم ؟ و تو بر اساس تجربه می دانی که نظر دادن بیخودیست بخصوص وقتی طرف مقابلت رییس ات باشد فکر می کنی بی خیال حالا بگذار فکر کند خیلی جالب است و می گویی : «بله خیلی . از این تشابهات زیاد داریم.»

دوباره بر می گردی داخل آشپزخانه ، دوباره یاد همان ها که خوانده ای و دید ه ای می افتی یاد تجر به های مشابه زنان . می خواهد زن روستایی باشد یا یک زن اشراف زاده یا روشنفکر . انگار قانون جهان خیلی پیچیده  نیست ، اینکه می گویند هر کس زندگی منحصر به فردی دارد مطمئنا مربوط به خوشی ها و رنج هایش نمی شود. شاید تعدادخط های زندگی ما از یکدیگر متفاوت باشد اما مطمئنا خیلی چین های خط ها با هم فرقی نمی کند..

غذا آماده شد ه است  حالا باید آماده سرخ شدن باشی و به فکر تزیین غذا . این را از مردی یاد گرفتی که در زندگیش به شدت به غذا بها می داد و می گفت وقتی یک ظرف غذای خوشمزه می خوری انگار یک مقدار از خوشبختی تمام نشدنیت را قورت می دهی وحالا منتظری که مقداریش را با لرزیدن دست و دل و خساست قورت بدهی .

چند دقیقه بعد  غذا را کشید ه ای وهمه چیز طبق روال همیشگی روی میز است: نمک و فلفل به اندازه کافی، ماست ، ظرف های رنگارنگ. به یاد آ ن مردی می افتی که باید فردا ببینی همان که همسرش را موقع خواب با هفت ضربه چاقو کشته است درست بعد ار آنکه از زن پرسیده او را دوست دارد یا نه و زن جواب داده دیگر نه. فکر می کنی لابد چند دقیقه ای یا ساعتی تا چاقو زدن گذشته است. لابد مرد تاق باز کمی خوابیده و به حرف زنش فکر کرده لابد به چیز های بی ارزشی مانند قبض آب و برق هم فکر کرده . درست مثل فیلم ها . بعد به خودش گفته دیگر نمی تواند تحمل کند یا یک چیزی در همین مایه ها  یا اصلا هیچی با خودش نگفته ، رفته بیرون . زن خواب بوده یا فکر می کرده  مرد رفته آب بخورد یا خیلی راحت احتمال می داده که مرد با چاقویی ، طنابی  چیزی بر می گردد.  فردا باید از مرد چه سئوالی بپرسم ؟  لابد همان سئوال های همیشگی ، همان مکث ها ، همان اشک های گاه و بیگاهی که در این مواقع سرازیر می شود.   

غذایت تمام شده ،آخرین لقمه خوشبختی امشبت . دوباره  به جملات مشابه زن ها ی داخل کتاب ها و فیلم ها فکر می کنی ، به همان ها که خوانده ای و دیده ای ، به خودت ، به دوستی که ساعتی قبل پشت خط گریه می کرد. دلت گرفته است. اخبار تلویزیون  از اضافه شدن مرخصی زنان باردار و دوران شیردهی خبر می دهد. شستن ظرف ها را برای فردا صبح می گذاری. 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 7:15 PM  توسط نیلوفر رستمی  |