تبليغاتX
یک روز صبح در لندن

یک روز صبح در لندن

این هوای گرم ، این روزهای کسالت بار... . از زاویه دید من همه چیز دچار تب شدید شده و خودم مدام در حال هذیان گفتن هستم . باید کاری کرد ، تصمیمی گرفت این را هرروز به خودم می گویم و دیروز  دوستی در آشپزخانه اش در حالیکه داشت برایم سوپ می ریخت می گفت نیلوفر باید  تصمیم مهمی بگیری، هر کسی که زندگیش را دوست دارد باید این کار را بکند و من در حالیکه منتظر ظرف سوپم بودم فکر می کردم حالا اعجا لتا سوپ را می خورم بعد درباره تصمیم مهم زندگیم فکر می کنم. اصلا همین حالا هم در حال تصمیم گیری هستم چون می توانم سوپ را نخورم در حالیکه تصمیم گرفته ام برای جلوگیری از گرسنگی  سوپ را تا ته بخورم. بهر حال بعد از اینکه از خانه دوستم بیرون آمدم تا الان که تقریبا یک روز شده خیلی جدی به گرفتن یک تصمیم بمب افکن ، خیلی خیلی جدی فکر می کنم. ولی اینطور زندگی کردن مگه چه مشکلی داره ؟ مگه حتما باید تصمیم گرفت ؟ نمی شه بدون تصمیم در نقطه کوچولویی از زمین زندگی کرد و توقعی هم نداشت ؟ به این می گن افسردگی ؟ بی خیالی ؟ درد بی درمون ؟ کاش کسی بهم می گفت باید چی کار کنم و چی کار نکنم. به نظرمن بهترین دوران زندگی تا پایان دوره دانشگاه ست چون طبق برنامه ای منظم که قبلا آدمهای دیگه درباره اش تصمیم گرفتند من می دونستم چه کاری درسته و چه کاری غلط. من هیچ مسئولیتی نداشتم همه تصمیم ها بدون درگیر شدن من از قبل گرفته شده بود. کاش می شد زندگیمو به پشتم ببندم و خودمم پشت به زندگی بنشینم . حالا نه خیلی پشت پشت زندگی ، کجکی بنشینم جوری که معلوم نشه بالاخره کدوم طرفیم . راستش الانم همین جوریم با این تفاوت که همه زندگیمو یک جا  نمی تونم به پشتم ببندم. من نشستم هر وقت یه بادی بیاد مثل آنتن تلویزیون کمی به یکی از طرفین می چرخم. بهر حال من همین طور نشسته به تصمیم فکر می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 8:5 PM  توسط نیلوفر رستمی  | 

مثل بقیه جمعه ها عصر دلگیریست. دلم گرفته و حوصله هیچ چیز و هیچ کس را ندارم . از حرفها و غصه های تکراری هم خسته شدم. جمعه گندیست ، به خدا. خدا..

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 9:12 PM  توسط نیلوفر رستمی  |