اين روزها دارم كتاب «هزارتوي بورخس» را با ترجمه اعلايي مي خوانم .
چند سال پيش در خانه يك دوست و وقتي داشت تكه هاي از رازهاي خلوت اعلايي را مي گفت با جناب مترجم مرحوم جور ديگري آشنا شدم ، دركنار چايي و آب نبات هاي اصفهان اعلايي برايم بزرگ شد و همراه آن اصفهان و جماعت داستان نويسش. اصفهاني كه تا آن زمان نديده بودم ! چند سال بعد كه مي شود چند روز پيش در خانه همان دوست دنبال كتابي در كتابخانه اش براي خواندن مي گشتم و هزارتوي بورخس را ديدم با ترجمه اعلايي. با هزار سفارش كه مبادا كتاب خراب شود به امانت گرفتم و اين روزها دارم مي خوانمش .
مرده اين داستانش شده ام : مرگي ديگر . اما يك چيز ديگر در اين ميان است كه خواندن كتاب را دلچسب تر مي كند . اين روزها من به همان دوست امانت دهنده كتاب فكر مي كنم ، به گپ هايمان كه هميشه چند ساعت طول مي كشيد و من كه عادت به شب بيداري ندارم و ساعت 3 به بعد ديگر چشم هايم لوچ مي شود و او كه تازه مي خواست حرف بزند . به هزار كار و جاي كه تصميم گرفتيم انجام بدهيم و برويم كه همه را به آينده وا گذاشتيم يا در ميان حرف ها ي ديگرمان گم شد و يادمان رفت كه چه مي خواستيم. به روزهاي رفته فكر مي كنم ، به امروز كه سريع دچار گذشته مي شود ، به لحظه هاي كه دلم مي خواهد آنها را حبس كنم و نگدارم در بروند و نمي شود.
