تبليغاتX
یک روز صبح در لندن - در هواي پاييزي به ديدن ابراهيم گلستان مي روم

یک روز صبح در لندن

امروز صبح از خواب بيدار شدم  و ديدم كه تو ساحل  لندن دراز كشيدم . يك چيز مسلم بود اینکه براي كار تو بي بي سي از اينجا سر در نياورده بودم . درست افتاده بودم تو ساحل لندن . بدون هيچ برنامه و قرارقبلي  .  هوا پر از مه بود با نم بارون. بلند كه شدم و خودم رو تو آينه كوچك همراهم ديدم  فهميدم دقيقا براي چي اينجا اومدم براي اينكه با هواي مزخرف شرجيش خودم را حرص بدم . موهام مثل انتن ماهواره پهن شده بود رو هوا.. اومده بودم براي اينكه هي  موها م رو خيس كنم و كرم بهش بزنم تا اينجوري رو هو ا پريشون نمونه .  را ه افتادم سمت خيابان . فكر كردم بد نیست برای شروع اول برم خونه ابراهيم گلستان تا ازش بپرسم تو چرا اينقدر به رفقات فحش ميدي ‌؟ چر ا هيچكس رو آدم حساب نمي كني ؟ خوب يكي بياد هي به تو بگه ديوونه شدي پیرمرد از خود متشكر . بي خيال حاجي .نشستي تو غار تنهايت و هي داري نظريه صادر مي كني .حلا اومدم از نزديك ببينمت و بفهمم تو مثل نظر اتت بي رحم و غير قابل انعطافي یا یه خرس پشمالو باحالی ؟ در ضمن آمدم كاخت رو هم ببينم عكساشو تو مجله شهروند ديدم فكر كردم تو، تو اين كاخ چيكار مي كني شب تا صبح ؟ نمي ترسي ؟

خلاصه به خاطر اين د لايل و اينكه كلا فضولم و از همه مهمتر كار ديگه اي ندارم كه تو اين هواي لعنتي انجام بدم راه مي افتم سمت خونه گلستان.  ولي اول بايد برم يه فكري به حال اين موها بكنم كه همين طور رو هوا مونده .

ولی درست تو لحظه اي كه دارم وارد يكي از متروهاي لندن مي شم ، درست وقتي يكي از پاهام رو بلند می کنم كه بزارم رو ورودي مترو . يه صداي گوشخراشي بلند شد.صداي زنگ ساعت موبايلم. ساعت 7 بود. ديشب براي ساعت 7 كوكش كرده بودم كه حداقل 2 ساعتي قبل از رفتن به روزنامه وقت براي خواندن داستان و چیزهای دیگری که جز کار روزنامه نیست داشته  باشم. دقيقا بيشتر از يكماه كه من هر شب ساعتم را براي 7 صبح كوك مي كنم و هر روز صبح هم صداش رو خفه مي كنم و به خواب ديدنم ادامه مي دم  و هر روزهم ساعت خوابم بيشتر مي شه.  اين روزها از زماني كه از خواب بيدار مي شوم تا وقتي بايد  از خونه بزنم بيرون فقط 10 دقيقه زمان دارم . برای اینکه خیلی خودم را ناراحت نکنم مرتب به خودم می گم مهم اينه كه من حتي تو 10 دقيقه هم مي تونم حاضر بشم و خودم رو به صندليم تو روزنامه برسونم و تند و سريع كامپيوترم را روشن كنم . اي ول منُ. خيلي كارم درسته. حالا در اين ميان گاهي از لندن و جاهاي ديگه هم سر درمي  آورم! شايد حتي يه روزي هم رفتم خونه گلستان و سئوالهايم را پرسيدم ، شايد. شاید هم پشت در موندم و در رو برام باز نکرد .شاید.

 تعمق : شايد دليل سفرم به لندن اين بود كه ديروز تو بارون پاييزي تو خانه هنرمندان بودم ، داشتيم شيركاكائو مي خوردیم كه يهو برق رفت . ما چند دقيقه اي تو كافي شاپ و در نور شاعرانه نشستيم و شير كاكائوهايمان را خورديم . بعد در پارك قدم زديم  ، پارك هم برق نداشت. زير بارون و تاريكي و  صداي خنده هاي كه از آدمهاي كه از بارون به وجد آمده بودند قدم زديم.  يه شب رويايي خوشگله پاييزي بود. ديشب فكر مي كردم دليلي نداره كه فكر كنم زندگي چيزي غير از اينهاست  و امروز صبح فكر مي كنم زندگي چیزی جز همين ها وخواب هاي شيرنمان نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 11:34 AM  توسط نیلوفر رستمی  |