خلاصه به خاطر اين د لايل و اينكه كلا فضولم و از همه مهمتر كار ديگه اي ندارم كه تو اين هواي لعنتي انجام بدم راه مي افتم سمت خونه گلستان. ولي اول بايد برم يه فكري به حال اين موها بكنم كه همين طور رو هوا مونده .
ولی درست تو لحظه اي كه دارم وارد يكي از متروهاي لندن مي شم ، درست وقتي يكي از پاهام رو بلند می کنم كه بزارم رو ورودي مترو . يه صداي گوشخراشي بلند شد.صداي زنگ ساعت موبايلم. ساعت 7 بود. ديشب براي ساعت 7 كوكش كرده بودم كه حداقل 2 ساعتي قبل از رفتن به روزنامه وقت براي خواندن داستان و چیزهای دیگری که جز کار روزنامه نیست داشته باشم. دقيقا بيشتر از يكماه كه من هر شب ساعتم را براي 7 صبح كوك مي كنم و هر روز صبح هم صداش رو خفه مي كنم و به خواب ديدنم ادامه مي دم و هر روزهم ساعت خوابم بيشتر مي شه. اين روزها از زماني كه از خواب بيدار مي شوم تا وقتي بايد از خونه بزنم بيرون فقط 10 دقيقه زمان دارم . برای اینکه خیلی خودم را ناراحت نکنم مرتب به خودم می گم مهم اينه كه من حتي تو 10 دقيقه هم مي تونم حاضر بشم و خودم رو به صندليم تو روزنامه برسونم و تند و سريع كامپيوترم را روشن كنم . اي ول منُ. خيلي كارم درسته. حالا در اين ميان گاهي از لندن و جاهاي ديگه هم سر درمي آورم! شايد حتي يه روزي هم رفتم خونه گلستان و سئوالهايم را پرسيدم ، شايد. شاید هم پشت در موندم و در رو برام باز نکرد .شاید.
تعمق : شايد دليل سفرم به لندن اين بود كه ديروز تو بارون پاييزي تو خانه هنرمندان بودم ، داشتيم شيركاكائو مي خوردیم كه يهو برق رفت . ما چند دقيقه اي تو كافي شاپ و در نور شاعرانه نشستيم و شير كاكائوهايمان را خورديم . بعد در پارك قدم زديم ، پارك هم برق نداشت. زير بارون و تاريكي و صداي خنده هاي كه از آدمهاي كه از بارون به وجد آمده بودند قدم زديم. يه شب رويايي خوشگله پاييزي بود. ديشب فكر مي كردم دليلي نداره كه فكر كنم زندگي چيزي غير از اينهاست و امروز صبح فكر مي كنم زندگي چیزی جز همين ها وخواب هاي شيرنمان نيست.
