تبليغاتX
یک روز صبح در لندن - اين روزها با ماركز و فيلم

یک روز صبح در لندن

دارم كتاب« زنده ام تا روايت كنم» را مي خوانم . يك جاي ماركز از يك نفر نقل مي كند كه اگر توانستي بدون نوشتن زندگي كني بقيه عمرت را هم خوش باش و بيخود خودت را اذيت نكن. او از جمله كساني است كه نشان داده زندگي فقط برايش در خطي خطي كردن كاغذها معنا پيدا مي كند. ماركز وقتي كودكيش را تعريف مي كند از چيزهاي مي گويد كه يك جور ديگر آن را در صد سال تنهايي خوانده ام . مي مانم كه اولا زندگي در كوبا چقدر عجيب است و بعد ماركز چقدر خلاقانه هركدام از تصاوير زندگيش را وحتي چيزهاي كه از ديگرا ن شنيده وبرايش جالب آمده در رمان صدسال تنهايش جا داده است. اما از يك چيزي هم غصه ام مي گيرد ،ماركز در جوانيش با همكاران روزنامه نگارش  بدون دغه دغه تعطيل شدن پاتوق هايشان هر روز دور هم در كتاب فروشي يا كافه جمع مي شدند و با هم گپ مي زدند .

اين روزها تفريح زندگيم شده خواندن خاطرات ماركز و فيلم ديدن . زماني دوست داشتم هر روز بروم كافي شاپ .حالا حالم بد مي شود از هرچي كافي شاپه. اين روزها از روزنامه مي روم خانه تا راحت تو اتاقم بدون هيچ مزاحمتي فيلم ببينم. همان طور كه روبه روي تلويزيون نشسته ام و دارم چاي و شيرينيم مي خورم بخشي از زندگي جلوي رويم باز مي شود . يك روز در آمريكا هستم و روز ديگر  در فرانسه و با يك مشت آدمي كه هر روز عوض مي شوند . بعضي شب ها با ديوانه هاي زنجيره اي روبه روم و بعضي شب ها با پولدارهاي انگليسي و يا وسط  جماعت روشنفكران فرانسوي.  تازه من مي توانم همين طور نشسته روي صندليم با ليوان چاي  يك شب در سال 1961 هلند باشم و گاهي در پاييز هاليوود.  بعد از فيلم هم ماركز مي خوانم و كوبا و خاطراتش .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 2:10 PM  توسط نیلوفر رستمی  |