تبليغاتX
یک روز صبح در لندن -

یک روز صبح در لندن

۱-سخن برسر اين نيست كه تو كيف خود را برداري و تركم كني

زنان بسياري در زمان خشم كيف برمي گيرند و مي روند .

سخن بر سر اين نيست كه من اين گونه مضطرب و آشفته سر

خاكستر سيگارم را بر روي مبل مي تكانم

مردان بسياري مبل را مي سوزانند ، زماني كه خشمگين اند .

به اين سادگي نيست

اين نه ربطي به تو دارد ....نه به من

كه دو صفر هستيم در پيوند با دايره ء عشق

و دو خط شتاب زده ء مدادي در حاشيه ء آن

همه چيز به اين ماهي سرخ بسته است ...

كه دريا آن را در ميان دستانمان جاي داد

و ما در ميان انگشتان له اش كرديم .

  تكه اي از شعر نزار قباني با عنوان« دوست سويسي »

 

 ۲-  ديشب فيلم  the edje of love را ديدم اگرچه فيلم رو دوست نداشتم اما يكي از شخصيت هاي زن فيلم جمله اي مي گفت كه خيلي برام آشنا بود . وقتي دوستش مي پرسيد كه آيا تو ويليام رو دوست داري يه لحظه مكث كرد و گفت : نمي دونم ،  اين روزها انگار فقط بايد كسي رو دوست داشت.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 10:24 AM  توسط نیلوفر رستمی  |